X
تبلیغات
بدوبیا تووووو
بدوبیا تووووو
 
قالب وبلاگ
سلام دوستای گلم امروز میخوای سوتیای خودمو خواهر زادمو واستون بذارم نظر بدین

 بگین سوتیای کدوممون بدتر و ضایع تره مرسیییییییییییییی بووووس

من(پونه)

ساق زانوم=ساق پام

کلمات قصیر=کلمات قصار

چپ راستم=دست راستم

غلط گهدی=غلط کردی گه خوردی

ذحر سکریا=سحر ذکریا

به غیرتت میکشه=به غیرتت بر میخوره

یادم بیار=یادم بنداز

دوش یخ=دوش اب سرد

به کدوم خنگه ای اعظم کردی=به کدوم خنگه ی اعظمی تعظیم کردی؟

نه با والا=نه والا 

چسیدم رو گوزیت=چسیدم رو گوشیت

زابستون=تابستون

گنگوله=زنگوله

بدر=بعد

قال علی صدر=غار علی صدر

بغل بدن دستی=بدن بغل دستی

اینایی که فینگلیشه لحجه دار بخونین

mekham=mikham

dafae=defa

ser khab=sir khab

nazeka=nazoka

sokhteya=sokhtiya

اودو=استادمون

خواهر زادم(علی)

رکرد اقتصادی=رکود اقتصادی

اینترنت میخرم=اینترنتمو وصل میکنم

2زاریش پایینه.2زاریش کمه=2زاریش کجه

رونیز=شهر ونیز

بریزم رو سس=بریزم رو سالاد

رامسر=گرمسار

پچ=پیج

تیر میکنه=گیر میکنه

کی حاکم اومد=کی حکم لازم کرد

یخمک سگ تومن=یخمک 100 تومن

جاقو=جارو

سوتیاتت بیشتر از منه=سوتیات بیشتر از منه

مشروب کشیده=مشروب خورده

بریم مشروب کشی


[ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 ] [ 22:43 ] [ پونه ] [ ]
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم...و نترسیم از مرگ ..مرگ پایان کبوتر نیست..مرگ در ذات شب دهکده

از صبح سخن میگووید..پرده را برداریم...بگذاریم که احساس هوایی بخورد..بگذاریم بلوغ زیر هر بوته

که میخواهد بیتوته کند..بگذاریم غریزه پی بازی برود..بگذاریم که تنهایی اواز بخواند..چیز بنویسد..

به خیابان برود..کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ..کار ما شاید این است..که در افسون گل سرخ

 شناور باشیم..کار ما شاید این است..که میان گل نیلوفر و قرن ..پی اواز حقیقت برویم

[ پنجشنبه دوم آذر 1391 ] [ 10:21 ] [ پونه ] [ ]
لیلی میدانست که مجنون نیامدنی است.اما ماند.چشم به راه و منتظر.هزار سال.لیلی راه ها رااذین بست و دلش

را چراغانی کرد.مجنون نیامد.مجنون نیامدنی ست.خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست.چراغانی دلش را

چشم به راهی اش را.خدا به مجنون گفت نرود.مجنون حرف خدا را گوش میگرفت.

خدا ثانیه ها را میشمرد...صبوری لیلی را..عشق درخت بود.ریشه میخواست..صبوری لیلی ریشه اش شد

خدا درخت ریشه دار را اب داد...درخت بزرگ شد..هزار شاخه...هزار برگ...ستبرو تنومند

سایه اش خنکی زمین شد..مردم خنکی اش را فهمیدند...مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند..

لیلی چشم به راه است..درخت لیلی ریشه میکند....خدا درخت ریشه دار را اب میدهد...مجنون نمی اید...

مجنون هرگز نمی اید...زیرا که مجنون نیامدنی است...زیرا که درخت ریشه میخواهد

[ جمعه دوازدهم آبان 1391 ] [ 13:13 ] [ پونه ] [ ]
وقتی پولی به دستتان میرسد خدا را شکر کنید.یادتان باشد که شکرگذاری تکثیر کننده ای مهم است.

                                                             ...

سرنوشت مساله ی شانس و تصادف نیست مساله ی انتخاب است

                                                                                ویلیام جینگز برایان

                                                                            ...

از صمیم قلب خداوند را برای هرچه در مورد جسمتان دوست دارید شکر کنید وبه

چیزهایی که دوست ندارید محل نگذارید..

[ دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391 ] [ 12:33 ] [ پونه ] [ ]
 
هنگامی که کسی زیاد تنبلی کند و یا کج و معوج بنشیند و یا لم بدهد، به او می گویند: مگه

 تنبلخونه شاه عباسه؟ امروز به ریشه یابی این مثل عامیانه می پردازیم.شاه عباس کبیر یک

 روز گفت: خدا را شکر! همه اصناف در مملکت ایران به نوایی رسیده اند و هیچ کس

 نیست که بدون درآمد باشد.سپس خطاب به مشاوران خود گفت: همین طور است؟ همه

سخن شاه را تایید کردند.از نمایندگان اصناف پرسید، آن ها هم بر حرف شاه صحه گذاشتند

 و از تلاش های شاه در آبادانی مملکت تعریف کردند.اما وزیر عرض کرد: قربانتان بشوم،

فقط تنبل ها هستند که سرشان بی کلاه مانده.
شاه بلافاصله دستورداد تا تنبلخانه ای در اصفهان تاسیس شود و به امور تنبلها بپردازد.

بودجه ای نیز به این کار اختصاص داده شد.کلنگ تنبل خانه بر زمین زده شد و تنبل خانه

 مجللی و باشکوهی تاسیس شد.
تنبل ها از سرتاسر مملکت را در آن جای گرفتند و زندگیشان از بودجه دولتی تامین شد.
تعرفه بودجه تنبل خانه روز به روز بیشتر می شد، شاه گفت: این همه پول برای تنبل

خانه؟ عرض کردند: بله. تعداد تنبلها زیاد شده و هر روز هم بیشتر از دیروز می شود!شاه

 به صورت سرزده و با لباس مبدل به صورت ناشناس از تنبلخانه بازدید کرد. دید تنبلها از

در و دیوار بالا می روند و جای سوزن انداختن نیست.
شاه خودش را معرفی کرد. هرچه گفتند: شاه آمده، فایده ای نداشت، آن قدر شلوغ بود که شاه

 هم نمی توانست داخل بشود. شاه دریافت که بسیاری از این ها تنبل نیستند و خود را تنبل

 جا زده اند تا مواجب بگیرند.شاه به کاخ خود رفت و مساله را به شور گذاشت.
مشاوران هریک طرحی ارائه دادند تا تنبل ها را از غیر تنبل ها تشخیص بدهند ولی هیچ

 یکی از این طرح ها عملی نبود.سرانجام دلقک شاه گفت: برای تشخیص تنبل های حقیقی

 از تنبل نماها همه را به حمامی ببرند و منافذ حمام را ببندند و آتش حمام را به تدریج تند

کنند، تنبل نماها تاب حرارت را نمی آورند و از حمام بیرون می روند و تنبلهای حقیقی در

 حمام می مانند.شاه این تدبیر را پسندید و آن را به اجرا درآورد. تنبل نماها یک به یک از

حمام فرار کردند.
فقط دو نفر باقی ماندند که روی سنگ های سوزان کف حمام خوابیده بودند. یکی ناله می

کرد و می گفت: آخ سوختم، آخ سوختم. دیگری حال ناله و فریاد هم نداشت گاهی با صدای

 ضعیف می گفت: بگو رفیقم هم سوخت!

خدا وکیلی تنبلی تا چه حدددددد؟؟؟
[ یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391 ] [ 11:49 ] [ پونه ] [ ]
سلام دوستای عزیزم حسابی شرمنده چند وقتی بود هم سیستمم خراب بود هم سرم خیلی شلوغ

بوووووود جبران میکنممممم دوستون دارم

 

اشرار از کسانی هستند که عیوب مردم را جستجو میکنند ونیکویی انها را نادیده و فراموش گذارند...

مانند کسانی که در جاهای کثیف مینشینند و از جاهای تمیز دوری میکنند.

                                                                                                         افلاطون

در قضاوت سه چیز نباید دخالت کند:هوس.کینه.قدرت

                                                                                          افلاطون

تو باید برای زندگی کردن غذا بخوری نه زندگی برای خوردن...

                                                                                                        سقراط  

 

با کمال میل ازدواج کن..اگر زن خوبی نصیبت شد خوشبخت میشوی...اگر زن بدی داشتی فیلسوف

خواهی شد...پس زن برای هر مردی نیکوست

                                                                                                 سقراط   

[ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 20:8 ] [ پونه ] [ ]
با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی انی ام

امده ام ان لحظه ی توفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

اماده ام تا تر بسوزانی ام

امده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا که بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه میدانمت

خوب ترین حادثه میدانی ام

حرف بزن ابر صدا باز کن

دیر زمانی ست که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام

                                                     محمد علی بهمنی

 

[ دوشنبه هفدهم مرداد 1390 ] [ 18:44 ] [ پونه ] [ ]
سلام دوست جونیام خوبییین؟؟بالاخره جمعه کنکور دادم واییی که چقد استرکس داشتم.واقعا چقد؟

(اره جون عمم(ندارم)) واسم کلی دعا کنین که قبووول شمممم

دوست جونیام من میخوام از فردا تو اون یکی وبم شروع کنم به نوشتن یه سریال کره ای هرکی مایل

بووود بیاد بخونه و بگه بلینکمش و اونم منو بلینکه تا واسه قسمت های دیگه خبرش کنم

www.barobachkorei.blogfa.com

 

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم...و نترسیم از مرگ ..مرگ پایان کبوتر نیست..مرگ در ذات شب دهکده

از صبح سخن میگووید..پرده را برداریم...بگذاریم که احساس هوایی بخورد..بگذاریم بلوغ زیر هر بوته

که میخواهد بیتوته کند..بگذاریم غریزه پی بازی برود..بگذاریم که تنهایی اواز بخواند..چیز بنویسد..

به خیابان برود..کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ..کار ما شاید این است..که در افسون گل سرخ

 شناور باشیم..کار ما شاید این است..که میان گل نیلوفر و قرن ..پی اواز حقیقت برویم

      سهراب سپهری

[ یکشنبه نهم مرداد 1390 ] [ 13:51 ] [ پونه ] [ ]
لیلی گفت:موهاییم مشکی است ..مثل شب..حلقه حلقه و مواج..دلت توی حلقه

های موی من است..نمیخواهی دلت را ازاد کنی؟؟؟نمیخواهی موج گیسوی لیلی را

ببینی؟؟مجنون دست کشید به شاخه های اشفته بید و گفت:نه نمیخواهم گیسوی

مواج لیلی را.. دلم را هم...

لیلی گفت:چشمانم جام شیشه ای عسل است.شیرین..نمیخواهی عکست را در

جام عسل ببینی؟؟شیرینی لیلی را؟؟

مجنون چشم هایش را بست و گفت:هزار سال است عکسم ته جام شوکران است.

تلخ..تلخی مجنون را تاب می اوری؟؟؟

لیلی گفت:لبخندم خرمای رسیده نخلستان است...خرما طعم تنهایی ات را عوض

میکند..نمیخواهی خرما بچینی؟؟؟

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت:من خار را دوستتر دارم..

لیلی گفت: دستهایم پل است پلی که مرا به تو میرساند بیا و از این پل بگذر..

مجنون گفت:من از این پل گذشته ام.انکه میپرد دیگر به پل نیازی ندارد...

لیلی گفت:قلبم اسب سرکش عربی ست..بی سوار و بی افسار..عنانش را خدا

بریده...این اسب را با خودت میبری؟؟؟

مجنون هیچ نگفت..لیلی که نگاه کرد..مجنون دیگر نبود...تنها شیهه اسبی بود و رد

پایی بر شن..

لیلی دست بر سینه اش گذاشت صدای تاختن می امد..

اسب سرکش اما در سینه لیلی نبود...

[ شنبه چهارم تیر 1390 ] [ 13:45 ] [ پونه ] [ ]
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

       فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
                       

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

سلام دوست جووونیااام خوبییین؟؟؟؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

من که عالیم   تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 با اینکه چند روزیه مثل....دارم درس میخونم واسه کنکورتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ولی امروز خیلی خوبم اخه امروز تولدمهههههتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

۱۸ سال پیش روز ۲۶ خرداد یه دختره ۱.۷۰۰ گرمی به دنیا اووومد حالا اون دختر

ریزه میزه که ممکن بود وقتی خواب بود از کوچیک بودن زیاد کسی نبینتش

میخواد تولد ۱۸ سالگیش رو با دوستاش تو وبش جشن بگیرهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

مهمونی به صرف:شربت..قر..کیک..قر..میوه نداریم چون روز تعطیل مغازه ها

بستس...قرتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

کادو چراااا؟؟؟خجالت دادینتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بفرمایید قررررررتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

یعنی هر کی نیاد وسط....لابد نمیخواد بیاد دیگهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بفرمایید کیک

خوب دوستای گرامی ما اصلا عادت به هدیه گرفتن نداریم ولی هر کی کادو نده

نمیزاریم بره خونشونتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

مرسی که تو تولدم شرکت کردین دوستون دارم

بووووووستصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

راستی روز پدر هم مبارکتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد 

[ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 ] [ 18:30 ] [ پونه ] [ ]
شمع بود اما کوچک بود...نور هم داشت اما کم بود...

شمعی که کوچک بود و کم برای سوختن پروانه بس بود...

مردم گفتند:شمع عشق است و پروانه عاشق.

و زمین پر از شمع و پروانه شد.

خدا گفت:شمعی باید دور..شمعی که نسوزد..شمعی که بماند.

پروانه ای که به شمع نزدیک میسوزد..عاشق نیست.

شب بود...خدا شمع روشن کرد.شمع خدا ماه بود.شمع خدا دور بود.

شمع خدا پروانه میخواست...لیلی پروانه اش شد.

بال پروانه های کوچک زود میسوزد.زیرا شمع ها زیادی نزدیکند..

بال لیلی هرگز نمیسوزد.لیلی پروانه ی شمع خداست...

شمع خدا ماه است..ماه روشن است..اما نمیسوزاند...

لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا میرقصد..

 

[ یکشنبه یکم خرداد 1390 ] [ 21:4 ] [ پونه ] [ ]
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت ..خدا دنیای بی زنجیر افرید...ادم بود که زنجیر را ساخت.شیطان کمکش

کرد.....

دل زنجیر شد...زن زنجیر شد...دنیا پر از زنجیر شد و ادمها همه دیوانه زنجیری!

خدا دنیا را بی زنجیر میخواست...نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است...

امتحان ادم همبن جا بود...دستهای شیطان از زنجیر پر بود...

خدا گفت:زنجیر هایتان را پاره کنید شاید نام زنجیر شما عشق است...

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد نامش را مجنون گذاشتند...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

مجنون اما نه دیوانه بود ونه زنجیری...این نام را شیطان بر او گذاشت.

شیطان ادم را در زنجیر میخواست....

لیلی مجنون را بی زنجیر میخواست...

لیلی میدانست خدا چه میخواهد...لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را  پاره کند....

لیلی زنجیر نبود..لیلی نمیخواست زنجیر باشد...

لیلی ماند....

زیرا لیلی نام دیگر ازادی است....

[ چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 ] [ 14:42 ] [ پونه ] [ ]
خدا گفت:لیلی یک ماجراست.ماجرایی آکنده از من...ماجرایی که باید بسازیش.

شیطان گفت:تنها یک اتفا است..بنشین تا بیفتد..انان که حرف شیطان را باور کردند

نشستند

و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد...

اما مجنون بلند شد..رفت تا لیلی را بسازد...

خدا گفت: لیلی درد است..درد زادنی نو.تولدی به دست خویشتن..

شیطان گفت:اسودگیست...خیالیست خوش...

خدا گفت:لیلی رفتن است..عبور است و رد شدن...

شیطان گفت:ماندن است فرو رفتن در خود...

خدا گفت:لیلی جستجوست..لیلی نرسیدن است و بخشیدن

شیطان گفت:خواستن است..گرفتن و تملک

خدا گفت:لیلی سخت است..دیر است و دور از دست

شیطان گفت:ساده است..همین جایی و دم دست...

و دنیا پر شد از لیلی های زود..لیلی های ساده اینجایی...

لیلی های نزدیک لحظه ای..

خدا گفت:لیلی زندگیست..زیستنی از نوعی دیگر..

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود..

مجنون زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و میدانست که لیلی تا ابد طول میکشد...

 

 

[ جمعه نوزدهم فروردین 1390 ] [ 21:6 ] [ پونه ] [ ]
نامت چه بود؟ادم


فرزند؟من را نه مادري نه پدري...بنويس اولين يتيم خلقت


محل تولد؟بهشت پاك


اينك محل سكونت؟زمين خاك


ان چيست بر گرده نهاده اي؟؟امانت است


قدت؟روزي چنان بلند كه همسايه خدا...اينك به قدر سايه بختم به روي خاك


اعضائ خانواده؟حواي خوب و پاك...قابيل خشمناك...هابيل زير خاك


روز تولد؟روز جمعه به گمانم روز عشق


رنگت؟اينك فقط سياه ز شرم چنان گناه


چشمت؟رنگي به رنگ بارش باران كه ببارد ز اسمان


وزنت؟نه انچنان سبك كه پرم دئر هواي دوست ...نه انچنان وزين كه نشينم به اين خاك


جنست؟نيمي مرا ز خاك... نيمي دگر خدا


شغلت؟در كار كشت اميدم


شاكي تو؟خدا


نام وكيل؟ان هم خدا


جرمت؟يك سيب از درخت وسوسه


تنها همين؟همين


حكمت؟تبعيد در زمين


همدست در گناه؟حواي اشنا


ترسيده اي؟ كمي


ز چه؟؟ كه شوم اسير خاك


ايا كسي به ملاقاتت امده؟ بلي


كه؟ گاهي فقط خدا


داري گلايه اي؟ ديگر گلايه نه ولي...


ولي چه؟ حكمي چنين ان هم به يك گناه؟؟؟


دلتنگ گشته اي؟؟ زياد


براي كه؟ خدا


اورده ا ي سند؟بلي


چه؟دو قطره اشك


داري تو ضامني؟بلي


چه كسي؟تنها كسم خدا


در اخرين دفاع؟مي خوانمش كه چنان اجابت كند دعا

 

[ شنبه یازدهم دی 1389 ] [ 17:36 ] [ پونه ] [ ]
وقتی گفتی از چشام افتادی یادم اومد عشق بازی رو تو یادم دادی..

مثل برون بهار چقدر بی اراده ای .فکر میکردم مثل روزای قدیم هنوز خوبی...

ساده ای,تو با احساس قشنگت یه کمیی درگیری,دلتو نداده پس میگیری...

خیلی اهسته میای و تکیه گاهم میشی.تا میام وابسته بشم بهت عزیزم میری..

تو دورنگ نیستی ولی همچین یه رنگ هم نیستی.میدونم...اما...زرنگ هم نیستی

میبری صبر منو...میبری صبر منو...گاهی با حرفات اما!مال اون کسی که من باهاش

بجنگم نیستی..چون دوست دارم با تو مدارا میکنم!!!

چی دوست دارم؟؟؟؟چه حرفا میزنم امشب چه کارا میکنم!!!

تو دوسم داری؟؟؟دروغات هم مثل چشات هر دوشون قشنگ مثل قشنگی شبات

پر امیده مثل حرفای رو لباته..تو هوای بازی در سر داری...غیر من همه رو باور داری

توی سینه ات جای دل...انگاری تکه هایی سنگ مرمر داری....

غیر من همه رو باور داری...

پیش تو نوازش کردن و دوست دارم...پیش تو خواهش کردن و دوست دارم..

با نگاه تو غرور من چه بی معنا شد..شاید این دلیل این شد که دلم تنها شد...

زندگی کرن و با تو .تو قفس دوست دارم.....زندگیم رو بی تو قد یه نفس دوست دارم

با تو بودن خوب و بد فرقی نداره..هر چی هست دوست دارم...

چند شبه شب تا سحر تو پا به پام بیداری....هی میگم دوست دارم...

تو هم میگی خیلی منو دوست داری...ولی...

ولی تا میگم دلم میخواد مال من باشی...میگی پاتو دیگه بیشتر از حد خودت

میگذاری...ميگي حد تو بدون..ميدونم ولي تو چي از دلم ميدوني؟؟؟خيلي دوست دارم كنارم باشي

وقتي كه ترانه هاتو پشت گوشي برام ميخوني...

همين الان تلفنم قطع شد..همين الان يه نگاه به روي ساعت كردم..اعتراف ميكنم ...انگاري من...

به تو عادت كردم....عادته يا عشقه؟؟؟هوسه يا عادت؟؟؟دل تو چي ميگه؟؟ميگه بس كن راحت؟؟

امشبم با يادت تا سحر بيدارممم...عكستو ميكشم و جلو چشام ميزارم...

راستي...تو جواب اين سوال رو امشب ميدي؟؟؟!! باورم ميكني كه خيلي دوست دارم؟؟؟

تا حالا تو زندگيت غم ديدي؟؟؟تا حالا شده دلت خوووون باشه؟؟؟چشم تو هميشه گريون باشه؟؟؟

اوني كه شب تا سحر با يادش زندگي ميكني و بيداري..تا حالا شده بگه با طعنه ميشه دست از سرم

برداري؟؟؟؟تا حالا شده كه مردن واست از خدا يه جور تمنا باشه؟؟؟

به خدا سخت تحمل كردن كسي تو قلب عشقت جا شه.....يكي با تو ما شده حرفي نيست!!

تو دل تو جا شده حرفي نيست....ميدونم كسي كه تو روياته شاعري خسته و مو برفي نيست..

خوش به حال اون كسي كه تو دلت جا داره...خوش به حال اون كسي كه تو براش ميميري...

من حسود نيستم ولي گاهي حسودي ميكنم...به كسي كه دستشو با جون و دل ميگيري...

خوش به حال اون كسي كه عشق و روياهاته...خوش به حال اون كسي كه روز و شب باهاته...

خوش به حال اون كسي كه لحظه خوابيدن دستش تو حرير محشر موهاته...ارزو ميكنم اون هميشه

پيشت باشه اگه وقتي پيشته ارومي....خيلي خوشحالم از اينكه غم نداري جونممم....

به خدا عيبي نداره چشم من يكمي تر شه جونممم...الهي زندگيت از اين كه هست بهتر شه...

گريه هامو ميگذارم فقط پاي خوشحالي..خيلي خوشحالم از اينكه عشقتو دوست داري...

تا حالا به گريه هات خنديدن؟؟؟تا حالا عشقتو يا يه غريبه ديدن؟؟؟يا حال عشقتو با طعنه ازت پرسيدن؟

تا حالا شده عزيزم يارت..روز ميلادت نياد ديدارت؟؟؟؟تا حالا.....تا حالا يه بغض خسته عزيزم راه گلوتو

بسته؟؟؟؟تا حالا بهت ترحم كردن ؟؟يا تو رو يه ادم مرده تجسم كردن؟؟

ديگه من از تو ندارم سهمي......اصلا حرفاي منو ميفهمي؟؟؟؟ عشق من

 

[ شنبه هشتم آبان 1389 ] [ 12:58 ] [ پونه ] [ ]
مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستان غبار الود و دور

با خزانی خالی از فریاد و شور

                               مرگ من روزی فرا خواهد رسید

                                                       روزی از این تلخ و شیرین روزها

                                                       روز پوچی همچون روزهای دگر

                                                       سایه ای ز امروزها.دیروزها

                                                       دیدگانم همچو دادانهای تار

                                                       گونه هایم همچو مرمر های سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

میخزد ارام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می ارم که در دستان من

                                                        روزگاری شعله میزد خون شعر

                                                        خاک میخواند مرا هر دم به خویش

                                                         میرسند از ره که در خاکم نهند

                                                         اه شاید عاشقانم نیمه شب

                                                         گل به روی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یک سو می روند                       

پرده های تیره ی دنیای من                             

چشمهای ناشناسی میخزند

روی دفتر ها و کاغذ های من                         

در اتاق کوچکم پا مینهند

بعد من با یاد من بیگانه ای

                                                       در بر ایینه میماند به جا

                                                       تار مویی.نقش دستی.شانه ای

                                                       میرهم ازخویش و میمانم ز خویش

                                                       هر چه بر جا مانده ویران میشود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان میشود

میشتابند از پی هم بی شکیب                      .

روز ها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه ای

                                                      خیره میماند به چشم راهها

                                                      لیک دیگر پیکر سرد مرا

                                                      میفشارد خاک دامنگیر خاک

                                                      بی تو و دور از ضربه های قلب تو

                                                      قلب من میپوسد انجا زیر خاک

                                                      بعد ها نام مرا باران وباد

نرم میشوید ز رخسار سنگ

گور من گمنام میماند به راه

                                      فارغ از افسانه های نام و ننگ

(فروغ فرخزاد)

[ پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 ] [ 15:34 ] [ پونه ] [ ]
یک شبی مجنون نمازش را شکست.....بی وضو در کوچه ی لیلا نشست......

عشق ان شب مست مستش کرده  بووود.......

گفت:یا رب از چه خوارم کرده ای؟؟؟؟بر صلیب عشق دارم کرده ای؟؟؟

خسته ام  زین عشق دل خونم نکن.....من که مجنونم تو مجنونم نکن......

مرد این بازیچه دیگر نیستم......این تو و لیلای تو من نیستمممم.....

گفت:ای دیوانه لیلایت منم.....در رگت پنهان و پیدایت منم.......

سالها با جور لیلی ساختیییی.......

                                                 من کنارت بودم و نشناختییی......

 

[ پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 ] [ 22:50 ] [ پونه ] [ ]
خدا به شیطان گفت لیلی را سجده کن ....شیطان غرور داشت سجده نکرد.. گفت:من از اتشم و لیلی

گل است.. خدا گفت:سجده کن زیرا که من چنین میخواهم...شیطان سجده نکرد..سرکشی کرد و رانده

شد و کینه لیلی را به دل گرفت..... شیطان قسم خورد که لیلی را بی ابرو کند و تا واپسین روز حیات

فرصت خواست خدا مهلتش داد...اما گفت:هرگز نمیتوانی لیلی دردانه ی من است... قلبش چراغ من

است ودستش در دست من..گمراهی اش را نمیتوانی حتی تا واپسین روز حیات....شیطان میداند لیلی

 همان است که از فرشته بالاتر میرود... و میکوشد بال لیلی را زخمی کند..عمریست شیطان گرداگرد

لیلی می گردد... دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.... او بد نامی لیلی را میخواهد.بهانه بودنش

تنها همین است....می خواهد قصه لیلی را به بی راهه بکشد...نام لیلی ...رنج شیطان است..شیطان

از انتشار لیلی میترسد... لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد....

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

 دوستون دارمممممم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد 

خدایا کفر نمیگویم   پریشانم

مرا بی انکه خود خواهم اسیر زندگی کردی....                 

                                                        خداوندا.....

اگر روزی ز عرش خود به زیر ایی         

  لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی...

و شب اهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز ایی.....

زمین و اسمان را کفر میگویی نمیگویی؟؟؟؟؟

خداوندا....

اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه دیوار بگشایی.....لبت بر کاسه ی مسی

قیر اندود بگذاری

و قدری ان طرف تر....عمارت های مرمرین بینی زمین و اسمان را کفر

میگویی...نمیگویی؟

خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی ....

پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت....

خداوندا تو مسئولی .......خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه

دشوار است....

چه رنجی می کشد ان کس که انسان است و از احساس سر شار است.....

                                                دکتر علی شریعتی

                         

 

[ چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389 ] [ 18:32 ] [ پونه ] [ ]
خدا مشتی خاک را بر گرفت.میخواست لیلی را بسازد.از خود در او دمید....و لیلی پیش از انکه با خبر شود

عاشق شد.....

سالیانیست که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد...زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد

عاشق میشود....لیلی نام تمام دختران زمین است.نام دیگر انسان...

خدا گفت : به دنیایتان می اورم تا عاشق شوید....ازمونتان تنها همین است:عشق..و هر که عاشق تر امد

نزدیکتر است...پس نزدیکتر ایید .نزدیکتر...

عشق کمند من است.کمندی که شما را پیش من می اورد.کمندم را بگیرید...و لیلی کمند خدا را گرفت...

خدا گفت:عشق فرصت گفتگو است.کفتگو با من...با من گفتگو کنید...

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.لیلی هم صحبت خدا شد.

خدا گفت:عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور میکند....

و لیلی مشتی نور شد در                   دستان خداوند

[ جمعه بیست و هشتم خرداد 1389 ] [ 13:40 ] [ پونه ] [ ]
۵ وارونه چه معنا دارد؟خواهر کوچکم از من پرسید...

من به او خندیدم کمی ازرده و حیرت زده گفت:روی دیوارو درختان

دیدم.....باز هم خندیدم....

گفت:خودم دیدم مهران پسر همسایه ۵ وارونه به مینو میداد....انقدر

خنده برم داشت که طفلک ترسید..

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم "بعد ها وقتی باریدن بی وقفه ی

درد سقف کوتاه دلت را خم کرد...

بیگمان می فهمی ۵ وارونه چه معنا دارد

[ جمعه بیست و یکم خرداد 1389 ] [ 16:44 ] [ پونه ] [ ]
لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد گل داد سرخ سرخ....

گلها انار شد داغ داغ.هر اناری هزار دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند.دانه ها توی انار جا نمشدند...

انار کوچک بود دانه ها ترکیدند انار ترک برداشت...

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت :راز رسیدن فقط همین بود....

کافی است انار دلت ترک بخورد.

[ یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389 ] [ 23:18 ] [ پونه ] [ ]
شاید.نه حتما پروانه در ذهن پاکیزه ی قاصدک رویایی زیبا بوده

که امروز رویای زیبای مرا با خود به اسمان میبرد

برای بر اورده شدن......

قانون وصل را که میدانی؟؟؟؟قاصدکی تنها میابی و آرام در حضور کوچکش

                                         نجوا میکنی.....

[ دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 ] [ 19:24 ] [ پونه ] [ ]
لیلی گفت امانتی ات زیادی داغ است.زیادی تند است.

خاکستر لیلی هم دارد میسوزد.امانتی ات را پس نمیگیری؟؟؟

خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم .خاکسترت را پس میگیرم

لیلی گفت:کاش مادر میشدم مجنون بچه اش را بغل میکرد.

خدا گفت: مادری بهانه عشق است.بهانه سوختن...تو بی بهانه

عاشقی

تو بی بهانه میسوزی...

لیلی گفت:دلم زندگی میخواهد.ساده .بی تاب .بی تب

خدا گفت:اما من تب و تابم.بی من میمیری....

لیلی گفت:پایان قصه ام زیادی غم انگیز است.مرگ من مرگ مجنون

پایان قصه ام را عوض میکنی؟؟؟؟

خدا گفت پایان قصه ات اشک است.اشک دریاست..

دریا تشنگی است و من تشنگی ام.تشنگی و اب.

پایانی از این قشنگ تر بلدی؟؟؟؟

لیلی گریه کرد.لیلی تشنه تر شد...

خدا خندییید

 

[ پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389 ] [ 11:58 ] [ پونه ] [ ]
خدا گفت:زمین سردش است.چه کسی میتواند زمین را گرم کند؟؟

لیلی گفت:من.

خدا شعله ای به او داد.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.

سینه اش اتش گرفت خدا لبخند زد.لیلی هم.

خدا گفت:شعله را خرج کن.زمینم را به اتش بکش...

لیلی خودش را به اتش کشید.خدا سوختنش را تماشا کرد...

لیلی گر میگرفت.خدا حظ میکرد.

لیلی میترسید میترسید اتشش تمام شود.

لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد...

مجنون سر رسید.مجنون هیزم اتش لیلی شد..

اتش زبانه کشید.اتش ماند.زمین خدا گرم شد....

خدا گفت:اگر لیلی نبود.زمین من همیشه سردش بود......

[ جمعه بیست و هفتم فروردین 1389 ] [ 0:15 ] [ پونه ] [ ]
سحرگاهان که شبنم ایاتی از پاک بودن را به گلها هدیه میبخشید.....

به ان مهرابه پاکش ارزو کردم برایت:خوب دیدن.....خوب بودن...خوب ماندن را

[ یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389 ] [ 20:20 ] [ پونه ] [ ]
مردان در صید عشق به وسعت نا منتهایی نامردند...

گدایی عشق میکنندتا وقتی که مطمئن به تسخیر قلب زن نشده اند...

اما همین که مطمئن شدند...

مردانگی را در کمال نامردی به جای می اورند....

                               دکتر علی شریعتی

                                                      

[ یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389 ] [ 20:15 ] [ پونه ] [ ]
ای که گفتی عشق را درمان هران کرده اند

                                      کاش میگفتی که هجران را چه درمانکرده اند؟؟؟؟

[ پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389 ] [ 17:57 ] [ پونه ] [ ]
دلم تنگ است

          دلم میسوزد از باغی که میسوزد

                                 نه دیداری نه دیداری

                                                       نه دستی از سریاری

    مرا اشفته میسازد چنین

                                                 اشفته بازاری

 

[ شنبه چهاردهم فروردین 1389 ] [ 22:31 ] [ پونه ] [ ]
اگر تنها ترین تنها شوم باز خداااا هست

                         او جانشین همه نداشته هاست

دکتر شریعتی

[ شنبه چهاردهم فروردین 1389 ] [ 22:13 ] [ پونه ] [ ]
حالمان بد نیست غم کم میخوریم.....کم که نه هر روز کم کم میخوریم....

چند روزیست که حالم دیدنیست حال ما از این و ان پرسیدنیست...

گاه بر روی زمین زل میزنیم....گاه بر حافظ تفال میزنیم....

حافظ شیراز فالم را گرفت...یک غزل امد که حالم را گرفت:مازیاران چشم یاری

داشتیم.خود غلط بود انچه میپنداشتیم.....

[ پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389 ] [ 15:19 ] [ پونه ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

لینک دوستان
امکانات وب
 اگه می ترسی نیا تو...  حرفای دل یه نی نی کچل